دلتنگ. تنها. بی پناه. افسرده. سرخورده.
تنها حسی که هر لحظه در خود میبینم و میشناسم، بدبختی و سرباریست
همه چیز دارم و هیچ ندارم.
زبانی گویا اما سنگ شده در دهان که هرگز یاد نگرفته چطور از دردهایش
از خواستهایش بگوید و سخن براند.
ترس از حرف زدن با هر کسی مرا به وحشتی بس وصف ناپذیر میکشاند
مرا یارای خواست حقم، خواستهایم و زندگیم نیست.
هیییییچ چیز این دنیا هرگز مال من نبود.
ضجه هایم بخاطر سرخوردگیهاست.
اشکهایم بخاطر پایمال شدن آرزوهاست.
خسته ام.
دیگر نه تنهایی هایم و نه غصه و گریه هایم برای کسی
مهم نیست. اثری در دل سنگشان ندارد.
این اشکها و غصه ها و تنهاییها هم مانند دیگر چیزهای
دنیا، برایشان عادی و بی تفاوت شده.
دستم فقط به سمت خداست. باشد به امید اینکه او بگیرد، دستان خسته در راه مانده ام را.
آآآآمیییین
(((( مریم))) دوست دلیناجان
ما را در سایت بیاد مهسای نازنین((فرشته ی سفرکرده)) دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 191